فرمانداری نایین
خانه
مشاهير بافران

شاعران بافران

عابدين پوربافراني

عابدين پوربافراني: چهارمين فرزند يك خانوادۀ مذهبي و متديّن، پسري بود كه نامش را عابدين گذاشتند. دورۀ ابتدايي و راهنمايي را در روستاي بافران، سپري كرد و دورۀ دبيرستان را در رشتۀ رياضي فيزيك در دبيرستان چمران نايين، پشت سر گذاشت. از دورۀ دبيرستان به واسطۀ انس با اشعار والاي حافظ به شعر و شاعري علاقه مند شد و از همان زمان به صورت پراكنده به طبع آزمايي و سرودن شعر پرداخت. قالب غزل با قابليتّهاي بيان انديشه هاي عرفاني و عاشقانه و شرح درد فراق ، قالبي است كه آن را براي شرح دوري از معشوق ازلي برگزيده است. معشوقي كه گاه در سيماي آخرين منجي، تبلور مي يابد و واژه ها از غم فراق او حكايت مي كنند.

من‌كه‌ام بيگانه‌اي كز‌جان‌نشانم‌آرزوست

من چه ام ديوانه اي كز‌دل‌فغانم‌آرزوست

غرقه در بحر گنه گر بودم و هستم هنوز

التفات از آن شه نيكو روانم آرزوست

جان‌من‌بيرون شد و در حسرتم‌با‌آب‌چشم

جلوه‌اي از مهدي‌صاحب‌زمانم‌آرزوست

ساغرعمرم‌شكست‌و قامت‌از‌هجرش‌خميد

خنده‌اي از آن لب شيرين بيانم آرزوست

حاصل ايّام عمرم حاجت‌از درگاه‌اوست

سائلم وز درگهش آرام جانم آرزوست

درتبم‌گر با دلي غمديده از هجرش‌وليك

نفحه‌اي از گلستان ‌جمكرانم آرزوست

گر ببينم جلوۀ زيباي او را با دو چشم

بوسه‌اي بر آن مه پرتوفشانم آرزوست



ناصر پوربافراني صمد ، شاعري از جنس مردم

ناصر پوربافراني صمد ، شاعري از جنس مردم

بافران از قديم تا به حال مهد علما و فضلا بوده و ذوق و طبع مردم اين سرزمين ،‌در سرودن شعر و شاعري و توجه به اشعار منظوم مثال زدني است . نواي لا لايي عاشقانه مادران اين مرز و بوم كه نشات گرفته از ذات و سرشت پاك آنها در توجه به ارزشهاي انساني است از آغاز زندگي در گوش فرزندان ، طنين مي اندازد و با آن مانوس مي شوند . توجه به ابيات و اشعار آهنگين و استفاده از آن در مراسم و حالات مختلف ،‌ بيانگر توجه عميق مردم اين سرزمين به امر شعر و شاعري و نكته سنجي است . حال آنكه در اين زمينه ،‌نقش تعليم و تعلم ،‌ چندان بارز و تعيين كننده نيست و نياز نيست كه فرد داراي تحصيلات آكادميك باشد . از جمله اقدامات ارزنده كانون ادبي نيستان بافران ،‌ شناسايي نيروهاي نخبه و برجسته در اين عرصه است تا با معرفي و نقد اشعار اين عزيزان ، گامي در راستاي آشنايي و معرفي چهره هاي برجسته علمي و ادبي بافران بردارد .

ناصر پوربافراني صمد در زمره كساني است كه در اثر ممارست و انس با اشعار و آثار بزرگاني چون سعدي و حافظ و دارا بودن ذوق و طبع خدادادي به چنين مرتبه اي رسيده است . اشعار ناصر برگرفته از حس ساده روستايي و تلاش جهت ارائه تصويري ذهني از زشتي ها و زيبايي هاي دنياست . تصويرها ساده و كوتاه و به دور از پيچيدگي و در قالب مثنوي ارائه مي شوند و در اين ميان ،‌ نقش احساس و ذوق راستين و بي پيرايه به ارزش كار ناصر افزوده است .

نمونه اي از اشعار ساده و پيرايه و برخاسته از دل ناصر را مرور مي كنيم :

شيران شب آفريقا

سلام بر ساكن روستايي و شهر كنيد گوش ماجرايي تلخ تر از زهر

اكيپ لكه گير آماده گشته تو ماشين روي پاي هم نشسته

غلامو و ابوالفضلو ذليل بود اكيپ را سرپرستي بچه فيل بود

حسن هر روز به فكر سوخت و چايي به لبخند و به شوخي كربلايي

هر آن كس پند اين مرد را كند گوش بدي ها را كند دائم فراموش

نه تنها گوش نكردند هيچ پندي نه تابلو چيدن و نه كله قندي

رسيدند بر مقر چون ساعت ده بريختند قير داغ در درز جاده

چو فرغون پر شد از اصحابه فيل به روي قير ريختند ريگ سجيل



ناصر پوربافراني صمد ، شاعري از جنس مردم

ز نايين بود كيلومتر هفت و هفتاد دو ماشين از دو بيچاره چپ افتاد

به شكرانه كسي را جان و پيوند نيامد از تنش بيرون چو گوسفند

برفت امروز و فردا اين حكايت مصوب شد به پاسگاه و شكايت

تصور كن كه زهتاب را خبر شد خبر از ماجراي پر شرر شد

اكيپ خسته اندر زير پل بود سخنها از زمين سفت و شل بود

يكي ناراحت از فرغون كم باد يكي كلّش به پل خورد و كپ افتاد

يكي از لاشه مرغ در تنفر يكي از نق نق زن بود دلخور

كه اي مرد برج سه گرديد اتمام شده روز سفيدم تيره چون شام

حقوقت كي دهند اي جان شيرين كبابي نوش كنيم رو ميز فردين

به زير پل گروه در فكر پول بود كه كاشكي جيبمان از پول ، فول بود

حسين دست دعا برداشت يا رب كه ديشب بچه مي ناليد از تب

نداشتم پولي اندر جيب خالي ز پيچش بچه مي پاشيد رو قالي

ز بالا و ز پايين طفل بد حال بريختي يك سره در سطل آشغال

گروه تخليه در داخل پل براي لحظه اي كردند تامل

اكيپ جامه زرد نالان و جان سوز رسيد زهتاب خشمگين در همان روز

بگفت سردار اين لشكر كه باشد كه تا آشي كه پخته خود بنوشد

ز پل بيرون مقام مرزشاهي به زهتاب گفت منم سردار چه خواهي

سلام كردش حسين خلق نيكو جوابش را بداد آن مرد خوش خو

بگفتا اين چه شن بود بار كرديد براي سوم است اين كار كرديد

كجا رفت تابلوت كو كله قندي چرا بر ما جرائم مي پسندي

در اين جاده اگر مرغي رود زير دو صد اشتر كنند فاكتور سرازير

گرفت برق 3 فاز آن 4 و 5 كس چو محكومان به نزد ايست و بازرس

فرو رفت خشم مرد اصفهاني بينديشيد به تدبير نهاني

بگفتا اين چنين با خود به خلوت ببخشم گر شما اين نيست مروت

چنان گيرم گلاب از خرمن گل كه سوزد خشك و تر در زير اين پل

در اين بودند گروه فقر بدبخت خدا را شكر به خير بگذشت و او رفت

وليكن بي خبر از بانك ملت حقوق برج 3 را داد به ذلت

عزيزان را كه هشتاد سبز كم شد جگرها مملو از اندوه و غم شد

كنند دل را چو سفره پيش انظار بگويند بيست هزار نيست شوخي بردار

تمنا دارم اندر بيت آخر خدايت مي دهد در جاي ديگر

به لطفت گر ببخشي اين جريمه خداي مشرق و مغرب كريمه



آنچه در ابيات قابل توجه است سادگي زبان و تصاوير شعري است كه در آن مي توان به كلماتي كه با كار ناصر در ارتباط است اشاره كرد . ناصر در حال حاضر كارگر اداره راه و ترابري شهرستان نايين بوده و ماجراي بالا از زمره وقايع اتفاق افتاده اي است كه ناصر با الهام از آن ، آن را به زيور شعر آراسته است .

به كارگيري لغات كوچه و بازار در شعر ناصر از جمله ويژگيهاي بارز زباني آن است كه با سادگي و بدون پيرايه ،‌ لحظه هاي طنز آميزي را رقم مي زند . به كار بردن اصطلاحات راهداري و بيان دغدغه هاي كاري كارگران و حرفها و سخنهايشان كه نشات گرفته از سادگي و بي پيرايگي است در جاي جاي شعرها خودنمايي مي كند . تعامل و گفتگوي شخصيتهاي شعرهاي ناصر بر پايه نيل به ايجاد صحنه هاي طنز آميز و شاد حركت مي كند و آنچه در اين صحنه ها جلب توجه مي كند سهل و ممتنع بودن آنهاست . اشعار به ظاهر ساده و بدون هرگونه آرايش كلامي و ادبي ولي در باطن ،‌ ظريف و استادانه شكل گرفته است و گاه گاه تك بيتهاي زيبايي نيز در بين اشعار خودنمايي مي كند از جمله :‌

در اين جاده اگر مرغي رود زير دو صد اشتر كنند فاكتور سرازير

چنان گيرم گلاب از خرمن گل كه سوزد خشك و تر در زير اين پل

از ديگر خصايص شعر ناصر به كارگيري ابتكار در به كار گيري لغات ثقيل و درشت و نامتناسب با وزن دلخواه است . وزن شعر ( ماجراي برف روبي گلچي ) در بحر هزج مسدس محذوف سروده شده و كلمه اي مانند جرثقيل را در اين وزن نمي توان به كار برد . ناصر با ابتكار تركيب جرث و قيل و استفاده از علامت به اضافه ( +) اين مشكل را حل نموده جايي كه مي گويد :

خبر دادش به نايين مرد دانا جرث + قيل آمد آنجا

جرث + قيل پايين آمد گلچي را كرد رها و نايين آمد



در پايان شعر ماجراي برف روبي گلچي را به عنوان حسن ختام مي آوريم :

چو باريد برف سنگين ماه آذر ز سرما بسته شد راهها سراسر

كمر بستند راهداران چابك سخن از برف و حرف و قصه و جك

گروهي راه اردستان داده پوشش اكيپي ملا احمد كرده كوشش

نمك پاشان از جانها گذشته بشد چشمانشان گندم برشته

به حمدالله همه راهها شدن باز تريلر سنگي مي رفت آخرين گاز

رسيد نوبت به راه روستايي كه شايد خلق گذارند رد پايي

چه بد پنج شنبه اي بود بهر خاني ميان خون بود يك لقمه ناني

خاني عازم شده بر سوي گلچي لودر چون لنكروز نيست هاي تاخچي

سه چار شب خاني از رنج بي خوابي كلاه بر روي مغزش چون گلابي

نشست صدر لودر آن مرد بي باك روان شد جانب راه خطرناك

هواي برف روبي بر سرش بود لودر تنها حفاظ و سنگرش بود

تو شيب 40 درصد مي كرد جيك جيك برفت از دست وي ناگه در خيگ

تلاش 100 به بالا كرد بدبخت وليكن در زمين يخ بود يك تخت

بكوفت تيغ لودر بر روي آن يخ كه شايد دستش آيد يك سر نخ

خطر چشمان خاني را سفيد كرد چو دكتر كز مريض قطع اميد كرد

ز بالاي لودر بيرون پريد وي اقول اشهد ان لا الا هي

نگاهش سوي معدن با دل تنگ طلب كرد بلدوزر از معدن سنگ

بيامد بلدوزر سودي نبخشيد دوباره رفت كنار تخت جمشيد

توقف كرد لودر نزديك پرتگاه به فكر بافران افتاد ناگاه

كه گر افسار كنم اين بدتر از خر شوم آسوده از اين امر پر شر

گرفت زنجير و بكسل توي دستش درخت گنده بادام بستش

خبر دادش به نايين مرد دانا جرث + قيل آمد آنجا

دكل بالا و پايين كرد اما پيازش بيخ نكرد در اين معما

جرث + قيل پايين آمد گلچي را كرد رها و نايين آمد

رسيد نوبت به مرد ناز و دادرس كه قدرش كس نداند جز مهندس

سه مرد فرد كارگاه غرق خنده چرا خاني لودر افسار كرده

ولي هر كس به جاي خاني مي بود ز دستش مي گسست اين تار و اين پود

حميد عاشقي غلطان روي برف زمان جمعه با قهقهه شد صرف

كمر بست عاشقي از بهر ياري ولي الله اميني ، اضطراري

به هر طوري كه بودي آن لودر را بياوردند ز پستي سوي بالا

خدا حافظ تا داستان بعدي سلام بر حافظ و خيام و سعدي





عارف گرانقدربافراني

بابا شيخعلي عارفي گرانقدر از ديار بافران

بابا جزو عرفاي گم نام و گرانقدر بوده و زندگي او با خوارق عادت و كراماتي در هم آميخته شده كه نمونۀ زير گوياي اين واقعيت از زندگي اين مرد الهي است.

كودكي ، روغن چراغ خريده بود . در راه بازگشت به خانه در اثر بي توجّهي، روغن را مي ريزد. كودك كه از عواقب اين كار باخبر است به خانه نمي رود و كنار منزل بابا شيخ علي، شروع به گريه و زاري مي كند. بابا كه از ماجرا با خبر مي شود ظرف كودك را مي گيرد و آنرا از آب جويي كه از آنجا مي گذشته ( معروف به جوي محمد تقي) پر مي كند و از كودك مي خواهد كه از اين ماجرا با كسي حرفي نزند . آب جوي در اثر كرامت عارفانۀ بابا به روغن چراغ ، تبديل مي شود و تمام نمي شود . والدين در پي يافتن راز روغن چراغ، كودك را وادار به فاش كردن راز بابا شيخ علي مي كنند. بابا كه راز خود را فاش شده مي بيند از خدا طلب مرگ مي كند و اين گونه داستان زندگي عارفي نامدار در سال 1200 هجري شمسي به پايان مي رسد.
تاریخ به روز رسانی: 1393/10/24
تعداد بازدید: 4464
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات (تعداد نظرات 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
كليه حقوق اين پايگاه متعلق به استانداري استان اصفهان ميباشد.
Powered by DorsaPortal